
والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا ... و ان الله لمع المحسنین ... ۶۹ عنکبوت
مهم مجاهده برای او و به سوی اوست ... راهها خود به خود باز می شه ...
برای هیچ کس بن بستی نیست ... در هر شرایطی که باشه ...
و سبل نشون می ده که می تونه راههای مجاهده و مبارزه مختلف باشه ...
مهم اینه که سبل او باشه "سبلنا" ...
و باز شکی نیست "با توجه به جمله اسمیه و لام تأکید" که او با محسنین هست ...
محسن همون که نه تنها انگیزه الهی داره "ایمان"و نه تنها که عملش صالح هست ...
که کار رو هم به خوبی و در بهترین شکلش انجام می ده ...
"یواشکی در نمی زنه که بگه رفتم در زدم نبودن"
اللهم اجعلنا من المحسنین ...

ـ برامون عادی شده که هرچند وقت یکبار اورژانس بیاد در خونه و مامان رو ببره به بخش قلب ...
اونقدر عادی و راحت که وقتی اورژانس اومد و داشتن آمادشون می کردن
دیدم کاری از من برنمیاد ... رفتم پای صندوق رأی ... "الجمع مهما امکن اولی من الترک"
همسرم گفت : از تو انقلابی تر ندیدم!!! مامان ... اورژانس در خونه ... تو گذاشتی و رفتی ؟!!! 
ـ شبی تا صبح کنارش در بیمارستان بودم ... کم خوابیدم اونشب ...
قندبالا و فشار بالا و چربی خون بالا با یه پای مصنوعی ...
مامان خواب بود ... گه گاهی صدای ناله ها و فریادهایی از پایین بخش اورژانس شنیده می شد :
مادر ... مادر ... مادر ... چرا تنهام گذاشتی؟!!! ای خدا!!! ...
این چه بلایی بود که سراغم اومد؟!!! ...
و جیغ زدنها و ... 


صبح که می خواستم برم ؛ می رفتم سراغ پرستار و هی برمی گشتم ...
مامان گفت: چرا نمی ری؟ هی برمی گردی ؟
گفتم : بوست نکرده بودم ...
"اما راستش جذبه خاصی داره ... منظورم ابهتش نیست ... دوست داشتنی بودنشه ..."
- مامان از مرگ نمی ترسه ...
همین الآن پارچه نوشته سیاه درگذشت بزرگ خاندان گلبازخان
"مربوط به مرحومه مامان بزرگم"رو بخاطر اینکه اسراف نشه برای خودش زیر تختش گذاشته ...
به همراه کفن و وصیت نامه اش ..."الجمع مهما امکن اولی من الترک"
و جالب تر اینکه ابدا اهل پرهیز نیست ...
"تازه می فهمم به کی رفتم!!! ... اهل تقوای پرهیز نیستم ...
حالا شاید اهل تقوای ستیز باشم"
همه چیزی می خوره ...
خصوصا کله پاچه با چربی خون ۴۰۰ - ۵۰۰ و فشار خون ۱۸ و قند ۳۸۰
می گم فشارت چند بود؟ می گه :۱۸ ... می گم اینکه بالاست ...
می گه: نه برای من بالای ۱۸ خوب نیست 


می گم : قند خون؟!!!
می گه:۲۵۰ نزدیک ۳۰۰
خواهرم از دور با تندی می گه: مامان !!!! نزدیک ۴۵۰ هست ... چطور می گی ۲۵۰؟
می گه: خب ۲۰۰ تاش زیر خاک ... عادیه دیگه نه؟!!! می مونه همون ۲۵۰ تا ...


ـ می گه : تو خیلی خوبی ... می گم برای چی ؟
می گه برام پفک میاری ... چیپس ... تخمه ... شکلات و ووو ...


نمی دونم چرا منو اهل جمع آفریدن "الجمع مهما امکن اولی من الترک "
برای همین هم بزرگترین مشکلم همینه که "نه"نمی تونم بگم ...
حتی برای جون مامانم هم اهل پرهیز نیستم ... 


می گم دیگه نوشابه نخور ... می گه اشکالی نداره کمی آب می ریزم داخلش ...


"الجمع مهما امکن اولی من الترک"
ـ در بیمارستان دیدم زل زده به قوطی آناناس ... گفت :همین ظرف رو بیار ... آب رو هم بیار ...
گفتم برای چی ؟ گفت: روی آناناسها می خوام کمی آب بریزم و بخورم ...
شیرینیش از بین می ره ...


می گه :همون آب انار رو هم با خودت بیار ... می گم قند داره مامان ...
می گه: نه می خوام فشارم بیاد پایین ...


ـ یه روز صبح دیدم سخت مشغول کله پاچه ست ...
گفتم : مامان تو رو خدا الآن فشارت می ره رو ی۲۰ ها ...
اورژانس و بیمارستان که برام عادی شده اما جواب این زن داداشا رو چجور بدم؟!!!
دخترت پوستم رو می کنه ها ...
گفت: فکر اونجاشم کردم ... بیا اینم آب لیمو تا خیلی نره بالا ...


"الجمع مهما امکن اولی من الترک"
گفتم :باشه از مادری که فرزند شیرخوارش "من"رو با وجود فقط دو سه ماهگیش
کنار بیت الله الحرام تو خیابون کنار اتوبوس با وجود سگهای ولگرد رها می کنه
و می ره سراغ طوافش همچین فرزندی دور از ذهن نیست که
به مامان دیابتی با فشار خون بالا و چربی خون زیاد
و پای قطعیش"بخاطر دیابت" اجازه بده کله پاچش رو هم با اشتهاء کامل نوش جان کنه !!!... 


"الجمع مهما امکن اولی من الترک " ...
ـ با همه اینها به فاطمه دخترم که شیفته عزیزش هست گفتم: اگه روزی عزیز ...
بغض کرد و نگاه تندی به من کرد ...[عصبانی]
گفتم :می دونی تموم جمع خوبی که داریم با داداشها و عمه جونت
فقط بواسطه همین عزیزت هست؟!!! ...
ببین چه اختلافی در عقاید و سلیقه ها و جریانات فکری و سیاسی این جمع نهفته هست ...
همش رو عزیز با شوخیها و بذله گوییها و شیرین کاریهاش برامون شیرین کرده ...
ـ وقتی می خواد یه حرفی رو به قول خودش سربسته بزنه خانمها فرار می کنن ...


مادر ندیدم "و شاید فرزند"که اینقدر صریح جدید ترین جوکهای روز رو از همون نوع بدترینش
به هم منتقل کنند ...
"بدآموزی نکنین ... مامانم اولا تنهاست ثانیا ۶۶ سالشه ... منم چند روز پیش از ۴۰گذروندم!!!
ثالثا شاید این همون سبل باشه ... شاد کردن مامان به هر چیزی می ارزه ..."


ـ در غم و فراق مرحوم آقام در جمع نگریستم و شاید خیلی کم بود ...
"هرچند که در خلوت برای نداشتنش و غفران و رحمتش
همواره و مدام به شدت گریان و نالان بوده ام" اما قول نمی دم که ...
ـ نمی دونم چرا این روز عیدی گفته ها مدام به سمت و سوی دیگه ای می ره ...
ـ هر وقت سرحال هست و ازم راضی ... زود می خوام که خواسته ام رو از خدا بخواد ...
می گه: نه نمی گم ...
می گم : برای چی؟ می گه : می دونم تو چی می خوای !!! 

گفتم : باشه ... مگه مامانتون رو خودم در قبر نکردم ؟!!!...
هی قبرکنه تلقین می خوند و منم مدام طفلک رو تکون می دادم ...
آخرش هم دیواره قبر ریزش کرد و مجبور شدم مامانتون رو گور به گور کنم
و جاقبر بغلیش دفن کنم ... باشه ... بترس مامانی بترس از این فرزند خلافت ...
ـ الهی خونه هیچ کی بی چراغ مامان نمونه ...
ـ خدایا می دونم که جایگاه و مقام مادری رفیع و بهشتت زیر پای اوست ...
اما اگه می شه منم مثل او بهشتی صفت و بهشتی مقام جا بده ... 
خودت می دونی که "الجمع مهما امکن اولی من الترک "

تولد سیده دو عالم و روز مادر و زن به همتون مبارک ...
بویژه همکاران و دوستان خوب واقعی و مجازی ام
و از همه مهمتر زوجه ضعیفه خودم ...
که چنین مردی که هنوز تفکیک شوخی و جدیش براش لاینحل مونده رو تحمل می کنه ...
