گریز از میانمایگی !!!

 

 هنرمند از پای درآمده از عظمت ویرانه‌های باستانی-هنری فوسلی

واتبع سبیل من اناب الی ... ۱۵ لقمان

از کسی که به سوی من مدام در حال انابه و توبه هست تبعیت کن ...

واصبر علی ما اصابک ان ذلک من عزم الامور ...  ۱۷ لقمان

برآنچه که به تو می رسد صبوری کن این از روشهای پایداری در امور و کارهاست ... 

ولا تصعر خدک للناس و لا تمش فی الارض مرحا  ان الله لا یحب کل مختال فخور ... ۱۸ لقمان

از مردم بواسطه خودبرتر بینی ات روی برمگردان ...

و بر روی زمین خودخواهانه و متکبرانه راه مرو که او هیچ خودخواه فخر فروشی را دوست نمی دارد ...

واقصد فی مشیک واغضض من صوتک ... ۱۹ لقمان

در سلوکت میانه رو باش "در افراط و تفریط قدم مگذار" و خشونت صدایت را بگیر ...

و من یسلم وجهه الی لله و هو محسن فقداستمسک بالعروة الوثقی و الی الله عاقبة الامور ... ۲۲ لقمان

هر آنکه دلش را تسلیم فرمان او کرد "و خواستی جز رضایت و خشنودی او نداشت "

و کارهای خوب را به خوبی انجام داد"محسن"حقیقتا به دستاویزی محکم و قابل اعتماد تمسک جسته

 و پایان همه کارها به سوی اوست ...

عظم الخالق فی انفسهم فصغر مادونه فی اعینهم ...  خطبه همام

چون خالق را در جانشان با عظمت یافتند مابقی در چشمانشان کوچک شدند ...*

آدمهای بزرگ درد دیگران را دارند ...

آدمهای متوسط درد خودشان ...

آدمهای کوچک کاملا بی دردند ...

آدمهای بزرگ عظمت دیگران را می بینند ...

آدمهای متوسط به دنبال عظمت خود هستند ...

آدمهای کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند ...

آدمهای بزرگ به دنبال طرح پرسشهای بی پاسخند ...

آدمهای متوسط پرسشهایی می پرسند که پاسخ دارد ...

آدمهای کوچک می پندارند پاسخ همه پرسشها را می دانند ...

آدمهای بزرگ به دنبال خلق مسأله هستند ...

آدمهای متوسط به دنبال حل مسأله ...

و آدمهای کوچک اصلا مسأله ندارند ...

*درک عظمت خالق و کوچک بودن ماسوی الله نه تنها تو را به تحقیر دیگران سوق نمی دهد که

در پایان همین خطبه آمده ست: متقی در مواجهه با ستایشگرش به خوف و ترس می افتد و گوید:

إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ

أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي

من به خودم نسبت به غیر آگاه ترم و پروردگارم به من از من آگاه تر

اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ ...

خدایا تو به آنچه اینها درباره من می گویند مواخذه ام مکن و مرا بهتر از آنچه درباره من گمان می کنند قرار بده

و ببخش و درگذر از گناهان و معاصی و آنچه درباره من نمی دانند  ...

عظمت در نگاه شما

نه چندان بزرگم

                                                که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک

       که خود را بزرگ   ...                                       

گریز از میانمایگی

                           آرزویی بزرگ است!!!؟

تا آغاز بزرگ شدنهامان تنها ۶۴ روز دیگر باقیست ...

تیتراژ سریال داء      با صدای سالارعقیلی

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت !!!

 

 

للحق دولة و للباطل جولة ...

حق دولتی جاودان دارد و بر جان آدمی می نشیند ...

 و باطل جولانی می دهد ... هیاهویی می کند ...

چند صباحی در دیده ها جا باز می کند ...

 اما چون کف روی آب رفتنی ست و فانی ...

نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بنی ......... برجست و بر دوید برو بر به روز بیست

پرسید از چنار که تو چند روزه‌ای ..........  گفتا چنار عمر من افزون‌تر از دویست

گفتا به بیست روز من از تو فزون شدم .... این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست؟!!!

گفتا چنار نیست مرا با تو هیچ جنگ ...... کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوریست

فردا که بر من و تو زد باد مهرگان ............ آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست ... انوری

پ.ن: هرگونه برداشت معرفتی ؛ اجتماعی ؛ سیاسی و شخصی آزاد آزاد ...

--------------------------------------------------------------------

تقدیر من این بود که نفرین شده باشم
تبدیل به این سایهّ غمگین شده باشم
...

تقدیر من این بود  در این غار مجازی
تنهاتر از انسان نخستین شده باشم ...

صد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریخت
نگذاشت که مست از می نوشین شده باشم ...

ترس من از این است، اگر دیر بیایی
حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم ...

روزی که بیایی و دل و دین بربایی
شاید من  کافر شده  بی دین شده باشم!...

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت
نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم ...       محمدرضا ترکی

سلسله مو ...   علیرضا افتخاری

الجمع مهما امکن اولی من الترک !!!

 

 http://www.iricap.com/images/book/book-big-100501045040-be%20hamin.jpg

والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا ... و ان الله لمع المحسنین ... ۶۹ عنکبوت

مهم مجاهده برای او و به سوی اوست ... راهها خود به خود باز می شه ...

برای هیچ کس بن بستی نیست ... در هر شرایطی که باشه ...

و سبل نشون می ده که می تونه راههای مجاهده و مبارزه مختلف باشه ...

 مهم اینه که سبل او باشه "سبلنا" ...

و باز شکی نیست "با توجه به جمله اسمیه و لام تأکید" که او با محسنین هست ...

محسن همون که نه تنها انگیزه الهی داره "ایمان"و نه تنها که عملش صالح هست ...

که کار رو هم به خوبی و در بهترین شکلش انجام می ده ...

"یواشکی در نمی زنه که بگه رفتم در زدم نبودن"

اللهم اجعلنا من المحسنین ...

هنگامه قاضياني در نمايي از فيلم «به همين سادگي» ساخته سيدرضا ميركريمي

ـ برامون عادی شده که هرچند وقت یکبار اورژانس بیاد در خونه و مامان رو ببره به بخش قلب ...

اونقدر عادی و راحت که وقتی اورژانس اومد و داشتن آمادشون می کردن

دیدم کاری از من برنمیاد ... رفتم پای صندوق رأی ... "الجمع مهما امکن اولی من الترک"

همسرم گفت : از تو انقلابی تر ندیدم!!! مامان ... اورژانس در خونه ... تو گذاشتی و رفتی ؟!!!

ـ شبی تا صبح کنارش در بیمارستان بودم ... کم خوابیدم اونشب ...

قندبالا و فشار بالا و چربی خون بالا با یه پای مصنوعی ...

مامان خواب بود ... گه گاهی صدای ناله ها و فریادهایی از پایین بخش اورژانس شنیده می شد :

مادر ... مادر ... مادر ... چرا تنهام گذاشتی؟!!!  ای خدا!!! ...

 این چه بلایی بود که سراغم اومد؟!!! ...

و جیغ زدنها و ...

صبح که می خواستم برم ؛ می رفتم سراغ پرستار و هی برمی گشتم ...

مامان گفت: چرا نمی ری؟ هی برمی گردی ؟

گفتم : بوست نکرده بودم ...

"اما راستش جذبه خاصی داره ... منظورم ابهتش نیست ... دوست داشتنی بودنشه ..."

- مامان از مرگ نمی ترسه ...

همین الآن پارچه نوشته سیاه درگذشت بزرگ خاندان گلبازخان

 "مربوط به مرحومه مامان بزرگم"رو بخاطر اینکه اسراف نشه برای خودش زیر تختش گذاشته ... 

به همراه کفن و وصیت نامه اش ..."الجمع مهما امکن اولی من الترک"

و جالب تر اینکه ابدا اهل پرهیز نیست ...

"تازه می فهمم به کی رفتم!!! ... اهل تقوای پرهیز نیستم ...

حالا شاید اهل تقوای ستیز باشم"

 همه چیزی می خوره ...

 خصوصا کله پاچه با چربی خون ۴۰۰ -  ۵۰۰ و فشار خون ۱۸ و قند ۳۸۰

می گم فشارت چند بود؟ می گه :۱۸ ... می گم اینکه بالاست ...

 می گه: نه برای من بالای ۱۸ خوب نیست

می گم : قند خون؟!!!

می گه:۲۵۰ نزدیک ۳۰۰

خواهرم از دور با تندی می گه: مامان !!!! نزدیک ۴۵۰ هست ... چطور می گی ۲۵۰؟

می گه: خب ۲۰۰ تاش زیر خاک ... عادیه دیگه نه؟!!! می مونه همون ۲۵۰ تا ...

ـ می گه : تو خیلی خوبی ... می گم برای چی ؟

می گه برام پفک میاری ... چیپس ... تخمه ... شکلات و ووو ...

نمی دونم چرا منو اهل جمع آفریدن "الجمع مهما امکن اولی من الترک "

برای همین هم بزرگترین مشکلم همینه که "نه"نمی تونم بگم ...

حتی برای جون مامانم هم اهل پرهیز نیستم ...

می گم دیگه نوشابه نخور ... می گه اشکالی نداره کمی آب می ریزم داخلش ...

"الجمع مهما امکن اولی من الترک"

ـ در بیمارستان دیدم زل زده به قوطی آناناس ... گفت :همین ظرف رو بیار  ... آب رو هم بیار ...

گفتم برای چی ؟ گفت: روی آناناسها می خوام کمی آب بریزم و بخورم ...

شیرینیش از بین می ره ...

می گه :همون آب انار رو هم با خودت بیار ... می گم قند داره مامان ...

می گه: نه می خوام فشارم بیاد پایین ...

ـ یه روز صبح دیدم سخت مشغول کله پاچه ست ...

گفتم : مامان تو رو خدا الآن فشارت می ره رو ی۲۰ ها ...

اورژانس و بیمارستان که برام عادی شده اما جواب این زن داداشا رو چجور بدم؟!!!

 دخترت پوستم رو می کنه ها ...

گفت: فکر اونجاشم کردم ... بیا اینم آب لیمو تا خیلی نره بالا ...

"الجمع مهما امکن اولی من الترک"

گفتم :باشه از مادری که فرزند شیرخوارش "من"رو با وجود فقط دو سه ماهگیش

کنار بیت الله الحرام تو خیابون کنار اتوبوس با وجود سگهای ولگرد رها می کنه

 و می ره سراغ طوافش همچین فرزندی دور از ذهن نیست که

 به مامان دیابتی با فشار خون بالا و چربی خون زیاد

و پای  قطعیش"بخاطر دیابت" اجازه بده کله پاچش رو هم با اشتهاء کامل نوش جان کنه !!!... 

"الجمع مهما امکن اولی من الترک " ...

ـ با همه اینها به فاطمه دخترم که شیفته عزیزش هست گفتم: اگه روزی عزیز ...

بغض کرد و نگاه تندی به من کرد ...[عصبانی]

گفتم :می دونی تموم جمع خوبی که داریم با داداشها و عمه جونت

 فقط بواسطه همین عزیزت هست؟!!! ...

ببین چه اختلافی در عقاید و سلیقه ها و جریانات فکری و سیاسی این جمع نهفته هست ...

همش رو عزیز با شوخیها و بذله گوییها و شیرین کاریهاش برامون شیرین کرده ...

ـ وقتی می خواد یه حرفی رو به قول خودش سربسته بزنه خانمها فرار می کنن ...

مادر ندیدم "و شاید فرزند"که اینقدر صریح جدید ترین جوکهای روز رو از همون نوع بدترینش

به هم منتقل کنند ...

"بدآموزی نکنین ... مامانم اولا تنهاست ثانیا ۶۶ سالشه ... منم چند روز پیش از ۴۰گذروندم!!!

ثالثا شاید این همون سبل باشه ... شاد کردن مامان به هر چیزی می ارزه ..."

ـ در غم و فراق مرحوم آقام در جمع نگریستم و شاید خیلی کم بود ...

"هرچند که در خلوت برای نداشتنش و غفران و رحمتش

همواره و مدام به شدت گریان و نالان بوده ام" اما قول نمی دم که ...

ـ نمی دونم چرا این روز عیدی گفته ها مدام به سمت و سوی دیگه ای می ره ...

ـ هر وقت سرحال هست و ازم راضی ... زود می خوام که خواسته ام رو از خدا بخواد ...

می گه: نه نمی گم ...

می گم : برای چی؟ می گه : می دونم تو چی می خوای !!!

گفتم : باشه ... مگه مامانتون رو خودم در قبر نکردم ؟!!!...

هی قبرکنه تلقین می خوند و منم مدام طفلک رو تکون می دادم ...

آخرش هم دیواره قبر ریزش کرد و مجبور شدم مامانتون رو گور به گور کنم

 و جاقبر بغلیش دفن کنم ... باشه ... بترس مامانی بترس از این فرزند خلافت ...

ـ الهی خونه هیچ کی بی چراغ مامان نمونه ...

ـ خدایا می دونم که جایگاه و مقام مادری رفیع و بهشتت زیر پای اوست ...

اما اگه می شه منم مثل او بهشتی صفت و بهشتی مقام جا بده ...

خودت می دونی که "الجمع مهما امکن اولی من الترک "

به همین سادگی ولی برای تماشاگرانی ساده (نگاهي به فيلم به همین سادگی)

تولد سیده دو عالم و روز مادر و زن به همتون مبارک ...

بویژه همکاران و دوستان خوب واقعی و مجازی ام

و از همه مهمتر زوجه ضعیفه خودم ...

که چنین مردی که هنوز تفکیک شوخی و جدیش براش لاینحل مونده رو تحمل می کنه ...

چقدر حادثه رخ داد تا رخ تو شکفت !!!

 

 

خواست او برای خودش رسیدن از مقام بطون به ظهور ...

"کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف" ...  حدیث قدسی

گنجی پنهان بودم ؛ دوست دارم شناخته شم ...  برای همین هم هستی را آفریدم ...

و معراج آدمی رجعت از مقام ظهور به بطون ...

"اتزعم انک جرم صغیر و فیک النطوی العالم الاکبر ..." نهج البلاغه

گمان می کنی همین جرم کوچکی؟!!! درحالیکه در تو جهان بزرگی نهفته هست ...

و یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا ... ۷روم

هر ظاهری بطنی داره و هر باطنی ظاهری ...

چه خوب می شد آدمی هرآنچه می نمود می بود ...

------------------------------------------------------- 

اگر به شوق تو این اشتیاق شکل گرفت
چه شد، چگونه، چرا این فراق شکل گرفت؟!

اگر تمام شدن سرنوشت یک ماه است
چرا به جای طلوع این محاق شکل گرفت؟!

دل از نگاه تو لرزید، عشق پیدا شد
شهید چشم تو شد، درد و داغ شکل گرفت ...

از آن زمان که جهان را خدا پدید آورد
چقدر حادثه در این رواق شکل گرفت ...

چقدر حادثه رخ داد تا رخ تو شکفت
و این قشنگ ترین اتفاق شکل گرفت ...

نسیم زلف تو بر شوره زار خاک گذشت
که طرح سبزترین کوچه باغ شکل گرفت ...

دوباره حس عجیبی شبیه دلتنگی...
دوباره عطر تو در این اتاق شکل گرفت...
     محمدرضاترکی

یار خراباتی ...  حسام الدین سراج

------------------------------------------------------------------------

تا رمضان المبارک تنها ۷۸ روز دیگر باقی ست ...

تشنه ی یك صحبت طولانی ام  ...

 

جوانی مریض بر ویلچر نشسته زار زنان ؛ شفایش را از تو می خواهد ...

بازی نیست ... جلب توجه از غیر نمی خواهد ...

داد می زند ... آه و ناله می کند ... به اضطرار افتاده ...

وای از این اضطرار که چه بی ریاء و زلال طلب می کند درمان درد را ...

همگان متوجه او و او متوجه او ...

چه شده مرا که واقف بر مراکز اضطرارم نیستم ؟!!! "اوقفنی علی مراکز اضطراری ..."

چه شده مرا که کنار طبیب حاذق و حبیبی شفیق راحتم ... به استغاثه نمی افتم ...

چه می خوانی؟ متوجه ای؟!

سَيِّدِي لَوْ عَلِمَتِ الْأَرْضُ بِذُنُوبِي لَسَاخَتْ بِي ...

اگر زمین زشتیهای مرا می دانست یقینا مرا فرو می برد ...

أَوِ الْجِبَالُ لَهَدَّتْنِي ...

و کوها اگر خبر می داشتن درهم می کوباندن مرا ...

أَوِ السَّمَاوَاتُ لاخْتَطَفَتْنِي ...

و آسمانها اگر مطلع از فساد من می شدن ؛ مرا با خود به ناکجاآباد می بردن ...

أَوِ الْبِحَارُ لَأَغْرَقَتْنِي ...

و دریاها غرقم می ساختن ...

سَيِّدِي سَيِّدِي سَيِّدِي ... مَوْلايَ مَوْلايَ مَوْلايَ ...

 قَدْ تَكَرَّرَ وُقُوفِي لِضِيَافَتِكَ ...

حالا ... آقا و امام من ! دوباره آمده ام و دوباره بر سر سفره تو مهمان شده ام

فَلا تَحْرِمْنِي مَا وَعَدْتَ الْمُتَعَرِّضِينَ لِمَسْأَلَتِكَ ...

محرومم مکن از وعده هایی که به متقاضیان آستانت داده ای ...

يَا مَعْرُوفَ الْعَارِفِينَ يَا مَعْبُودَ الْعَابِدِينَ يَا مَشْكُورَ الشَّاكِرِينَ يَا ...

یا غیاث المضطرین ...

-------------------------------------------------------------

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام ...


طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام ...


آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی توفانی ام ...


دلخوش گرمای كسی نیستم
 آمده ام تا تو بسوزانی ام ...


آمده ام با عطش سالها
تا تو كمی عشق بنوشانی ام ...


ماهی برگشته ز دریا شدم
تا كه بگیری و بمیرانی ام ...


خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟!!!...


حرف بزن ابر مرا باز كن
 دیرزمانی است كه بارانی ام ...


 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یك صحبت طولانی ام  ... 

                                                     محمد علی بهمنی