فراق آلودۀ وصل است حتی روز دیدارت ...

 

طفل صغیری دوان دوان و جیغ زنان به سرعت و با شتاب می دوه  ... فقط می دوه ...

نمی دونم از چه فرار می کنه و به چه یا که می خواد پناه ببره ؟!!!

رهاست و شاید همین او رو به وحشت انداخته !!! ...

همگان متوجه فریادهای ملتمسانه و عاجزانه او شده ان ...

گم شده ... همان که عمری فکر می کردیم پدر و مادر در این مواقع گم می شن ...

طفل به شدت آشفته و بی قراره ...

پدرش از پشت دوان دوان خود رو به او می رسونه و بغلش می کنه ...

 یک آن جیغهاش بیشتر می شه ؛ گویا حدس زده همون آقا دزده ست که از پشت او رو بغل کرده

پدر رو که می بینه کم کم آروم می شه ...

جیغها به بغض و گریه ها آرام و کم کم به تبسم و لبخند تبدیل می شه ...

و "هارب منه"ش به "الیه" ختم می شه ...

--------------------------------------------------------

باز بغضی سخت دل و قلبم رو می فشره ... 

به ضریح ابوالائمه(ع) رو می کنم :

بابا !!!

کاش منم به اندازه همین طفل در تمام لحظاتی که با تو نیستم

چنین آشفته و مضطر می شدم ...

کاش شدت سوز فقدان تو اینگونه منو از خود به اضطراب می کشوند ...

می دونم که تو هادی و حی و ناظر و مراقبی ...

می دونم که امام و ولی و مرشدی ...

اما حتی اگر من به سمت غیر تو فراریم ؛ تو این فرار ؛ تو این دور شدن رو

 به انس ؛ به قرب مبدل کن ...

که تو امامی و بابا ..." أنا و علی ابوا هذه الامة ..."

من اگر هارب و فراریم ؛ تو مخواه که این فرار به سمت غیر باشه ... 

تو مرا هارب منک الیک کن ...

-----------------------------------------------------------

پس از یک عمر جُستن در تکاپوهای بسیارت
سراپا تشنگی باید گذشتن از عطشزارت ...

تو آن رازی که دنیا از نگاهم سخت پنهان کرد
که پیچید این چنین در هفت توی گنگ اسرارت ...

در این کابوس بی پایان، در این رویای ناممکن
به هر سو می دوم سرسختی بغض است و دیوارت ...

دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق من 
نمی دانم چرا این قدر شیرین است تکرارت! ...

وصال تو به یک دلتنگی خاموش آغشته ست
فراق آلودۀ وصل است حتی روز دیدارت ...

خریداری ندارد از گرانیّ و عجیب این است
کسادی نیز افزوده ست بر گرمیّ بازارت ...

رسیده ناز چشمان خوش لیلی به چشم تو
و شیرین تر ز شیرین است شیرینیّ رفتارت ...

غزل در نیمه راه وصف تو از پای می ماند
عبث گفتند خیل شاعران در نظم اشعارت ...     محمدرضا ترکی

-----------------------------------------------------------------

تا رمضان المبارک تنها ۱۰۵روز دیگر باقیست ...

عشق دیرین ...  با صدای سالار عقیلی

بلاهای وصال تو کم از هجران نیست ...

 

بیرون از صحن آقا سیدالشهداء جای کفشداریها

پیرزنی با چند بچه یتیم ملتمسانه به سمتت میاد :

ساعدنی علی حب الحسین(ع) ... یتیم آقا ... یتیم ...

ساعدنی خاطر امام حسین(ع)

 خاطر ابالفضل العباس (ع)

ساعدنی علی حب الحسین(ع) ...

یه مبلغی بهش می دم و بغض می کنم و روانه صحن می شم ...

گویی پیرزن مأمور اذن ورود امروزم شده ...

ضریح رو سخت گرفته ای ... التماسهای اون پیرزن در ذهن و دلت به خوبی و بجا نشسته

حالا اشک و ناله و آه و گریه ؛ زاری و ضجه و التماسهای توست که

اختیار هر نوع کنترلی رو از تو گرفته :

ساعدنی علی حب جدک  الرسول (ص)

ساعدنی علی حب ابیک علی (ع)

ساعدنی علی حب امک فاطمه (س)

ساعدنی علی حب اخیک العباس (ع)

ساعدنی علی حب اختک زینب (س)

ساعدنی علی حب ابنک علی اکبر  (ع) ...

ساعدنی علی ...

ساعدنی ...

...

------------------------------------------------------

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست ...

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست ...
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی از اوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست ...

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست ...

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست ...

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست ...

هوشنگ ابتهاج "آ.سایه"

نیستان را به آتش می کشانم ...    با صدای عبدالرضا هلالی