تو عاشقانه بخوان لا طریق الاّ عشق ...

ما پیش از آنکه تشنه شده باشیم، نوشیده ایم ...

و پیش از آنکه به اشتهاء آمده باشیم و با سوال ها گلاویز شده باشیم،

خود را تلنبار کرده ایم ...

و پیش از آنکه به معناها دست یافته باشیم،به کلمه ها رسیده ایم ...

و این است که باد کرده ایم و با آنکه زیاد داریم،مریض و بی رمق هستیم ...

 و به امتلاء ذهنی و پرخوری فکری دچار شده ایم ...

                                                                                                     برگرفته از کتاب رشد اثر زنده یاد علی صفایی ...

من و تو رهگذر ساحلیم و دریا عشق
دلی دوباره به دریا بزن، ولی با عشق ...

همیشه آبی و آرام نیست این دریا
همیشه نیست برای دلت مهیا عشق ...

تو را به جانب اعماق می برد که شبی
بیفکند به کناری جنازه ات را عشق ...

رها نمی کند این عشق جان به در ببری
بسوز در تبش امشب، و گرنه فردا عشق ...

میان این همه معشوقه های تکراری
زلال و آینه تنها تویی و تنها عشق ...

تو مومنانه بگو لا اله الاّ هو
تو عاشقانه بخوان لا طریق الاّ عشق ...

صبور و سرکش و زیبا و آسمانی و ژرف
زلال و روشن و گرم است عشق ... اما عشق!

"تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد"
بمان برای من ای معجز مسیحا، عشق!!!      
محمدرضا ترکی

سوگ تنبور ...                  با صدای هژیر مهرافروز

بگو رسیده بیفتم به دامنت یا كال ؟!!!

 

 

أللّهم إني أسئلك صبر الشاكرين لك ...من از تو صبر و تحمل و حلمی می خوام که شاکرانه باشه ...
 نه از روی کلفت و مشقت و رنج ...
که اون صبر؛ شکری بر داده ی تو  باشه ...
چه نعمت باشه چه نقمت !!!
من گمان کرده ام که اگر نعمت و برکت و رحمتی رسید اون زمان

زمانه ی شکر و سپاس و تشکره ...

حال آنکه خوبانت به من آموخته ان که صبر و حلم و تحملی داشته باشم که شاکرین دارن

که به شاکر هر چه رسد از نعمت تا نقمت ؛ از عطایا تا بلایا

او آن نعمت یا نقمت و بلا رو در راه او مصروف می داره ...

 
اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابی ...هم سپاس و تشکر دارم از تو برای مصایبی که به من می رسه

و هم نه تنها صابر که شاکرم بر همه ی مصایبت ...
که مصیبت اگر از سوی تو باشه
مصایب شیرینه !!!

 و عمل الخائفين منك ...

و عملی که از روی درک عظمت تو باشه ...

گمان کرده بودم که خائف به دور از عمل و تعامله...

یه آدم گوشه گیر و منزوی ...

اما خائف عامله... در متن حادثه ها حضور داره ...

عملش رو در بارگاه و آستان با عظمت او قرار می ده که می دونه این عمل ذره ای و گردی نیست ...

هم عامل و هم خائف ...

هم صابر و هم شاکر ...

---------------------------------------------------------------------

زمانه وار اگر می پسندیم كر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال ...


مجال شكوه ندارم ولی ملالی نیست
كه دوست جان كلام من است در همه حال ...


قسم به تو كه دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زیر سوال ...


 تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست كه تكرار می شود هر سال ...

 
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
 كه تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال ...


مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست كه آسان نمی دهم به زوال ...


 خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ می خواهی
 بگو رسیده بیفتم به دامنت یا كال ؟


اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشكن گاه قیمتی ست سفال ...


بیا عبور كن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال ...


ببین بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشین را نكرده ام پامال؟!!! ...


تو كیستی ؟ كه سفركردن از هوایت را
 نمی توانم حتی به بالهای خیال ...          محمد علی بهمنی

معجزه ....   با صدای محمد اصفهانی

ای هیچگاه ناکجا ! گو کی ، کجا بستانمت ...

 

قال الرسول (ص):

ارحموا من في الارض يرحمکم من في السماء ...

با آنچه در زمین هست مهربون و رئوف باش تا دلسوز و عطوف باشن با تو اهل سماء ...

و من قدر عليه رزقه فلينفق مما آتاه الله ...

کسی که محروم می مونه از رزقش "چه رزق معیشتی و چه رزق دلش"

از آنچه خدا به او داده انفاق کنه ...

مشکل ما اینجاست که نمی دونیم مما آتاه الله چیست؟

یه لبخند یه گوش شنوا یه سنگ صبور یه دلسوزی یه دل رئوف

 یه سلام یه خبرگیری یه پیامک یه دعا یه ... اینها همه مما آتاه الله ست ...

هر که حس میکنه توجهی بهش نمی شه ؛ توجه کنه به دیگران ...

هرکس حس می کنه غریب و تنها مونده ؛ غریب نوازی کنه ...

هرکس حس می کنه کسی درکش نمی کنه ؛ با جان و دل درک کنه دیگران رو ...

هرکس می خواد گرفتاریش برطرف شه ؛ گرفتاری دیگرون رو برطرف کنه ...

این قاعده و سنت الهی در زمین و آسمانه ...

 من قدر عليه رزقه فلينفق مما آتاه الله ...

-------------------------------------------------

عمری ست تا از جان و دل ، ای جان و دل می خوانمت
 تو نیز خواهان منی ، می دانمت ، می دانمت ...


 گفتی اگر دانی مرا آیی و بستانی مرا
 ای هیچگاه ناکجا ! گو کی ، کجا بستانمت ...

منشین خمش ای جان خوش این سکنی ها را بکش
 گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت ...


 ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
 بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت ...


 ای زاده ی پندار من پوشیده از دیدار من
 چو کودک ناداشته گهواره می جنبانمت ...  


 ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
 همراه من می ایستی همپای خود می رانمت ...    امیر هوشنگ ابتهاج "سایه"

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟!!!...

  

کثافتهای پای درخت ؛ نه تنها درخت رو از پا نمی اندازه که

 به میوه های شاداب و باطراوت سرشاخه تبدیل می شه ...

مهم اینه که کودها رو پای چوب خشک نریخته باشی

مهم اینه که درخت حیات داشته باشه ... زنده باشه ...

-------------------------------------------

تو زنده شو ... تو زنده باش ...

کودهای ذهنت و موقعیتها و شرایط بد خونواده و اجتماع

همه سبب تحرک و برکت دل تو می شه ...

که او یبدل الله سیئاتهم حسنات هست ...

----------------------------------------------

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است ...

اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست  
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است ...

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست          
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است ...

تا این غرل شبیه غزل های من شود              
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است ...

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم       
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است ...

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟!!!...              محمد علی بهمنی

بی دستگیری ات به کجا راه می برم؟!!!

 

من هرچه فاکتورها و اعداد رو کنار هم می ذارم و جمع می بندم

می بینم این با حاصل جمع من سازگاری و هم خوانی نداره ...

چه کرده ای با من ؟

-------------------------------------------------------------------

گویند یکی از سخت ترین ابتلاءات اولیاء خدا عمر طولانی ست ...

چه کشیده ای عزیز ؟

۱۱۷۳ سال از عمر امامتت می گذرد ...

چقدر کاشته ای ؟

چه خون دلها خوردی؟

چقدر منتظر رویشها و سبز شدنهای مستعدین بوده ای ؟

چه جمعها را که بهم زدی ... چه توطئه ها را که بهم ریختی ... درهم کوباندی ...

چه جمعها را که تو دور هم آوردی !!!

دغدغه های مشترک و دردهای مشترک در وجودشان شعله ور ساختی ...

چه ها کشیدی عزیز ؟!!!

چقدر سوختی تا بسازیم ؟

چقدر منتظر بودی تا من استغلاظ یابم ... محکم و با صلابت بشم ...

سبب تعجب و شگفتی تو از رشد و نمو من بشی ...

آری تو ... همان باغبان بذرهای پاشیده در متن زمین ...

و من چه کردم این وسط ؟!!!

به جای آن که یعجب الزراع باشم ...

فقط سوزاندم ... خراب کردم و همه ی زحمات و رنجهای تو را بر باد دادم ...

 ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ

 كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ

 يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ ... ۲۹ فتح

تا پایان مهمانی تنها ۶روز دیگر باقیست ...

مناجات سحری ...   با صدای حاج منصور ارضی

دستمو بگیر ...         با صدای حامد زمانی

سوختن یا ساختن ؟!!!...

 

آدمها سه دسته اند :

۱)آنهایی که ترند و هیچوقت در نمی گیرند؛ نه گرمایی می گیرند و نه حرارتی می دهند ...

اینها بیشتر گوشه ای افتاده اند و به کسی اعتناء نمی کنند ...

 کسی هم به آنها اعتناء و توجهی ندارد ...

حتی اگر در موقعیت مناسبی قرار گیرند ؛ برایشان گرما و نور و بود و نبودشان یکی ست ...

۲)آنهایی که زود آتش می گیرند ؛ ولی فقط می سوزند ...

می سوزند بی آنکه بتوانی با حرارتشان دستهای سردت را گرمایی دهی ...

مدتی سرخ و سوزان می مانند ؛ ولی محصولشان فقط خاکستری ست که برجای می ماند ...

 از خود سوختن و فقط سوختن و برای دیگران خاکستر و دود بر جای گذاردن ...

۳)دسته ای که برای گرما بخشیدن می سوزند ؛ آرام می سوزند و گردی بپا نمی کنند ...

 و دودی هم ندارند ؛ سوختنشان قطره قطره ست ... آرام و بی صدا ...

و محصولشان به حرارت محصور نیست ؛ که گرمت می کنند و نورت می بخشند ...

و شب تارت را می شکنند ...

و چون تماما سوختند ؛ خاطره زیبا و شیرین سوختنشان هم حکایت نور ست و حرارت ...

آدمها سه دسته اند ...

دسته اول که عذابشان و تنبیهشان با خودشان همراه هست؛ "محرومیت "!!!

و چه سخت داغی ست !!!

دسته دوم که بسیار شور و سوز دارند و به دلیل افراط و کاسه داغ تر از آش بودن

 گاه گروه سوم را متهم به محافظه کاری می کنند اما :

رهرو آن نیست که گه تند و گه آهسته رود ؛ رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ...

---------------------------------------------------------------

یقین از من و تو مسلمان ترند
ابوذرترانی که سلمان ترند ...

من و تو که هیچیم این مومنان
کمی از خدا هم مسلمان ترند!

چرا؟ چون خدا خوب و بد آفرید
و شیطان و آنها که شیطان ترند ...

ولی این مقدس مآبان پاکاز این جرمها پاک دامان ترند!

از اینها و آدم که عصیان نمود
کدامین بگو اهل عصیان ترند؟!

تعجب مکن این خوارج دلاناگر از علی اهل ایمان ترند!

ولیکن چه حاصل که در درک دین
دو سه رتبه از گاو نادان ترند

تفاوت ندارند با اهل شرک
مگر اینکه خشک اند و آنان ترند!        محمدرضا ترکی

----------------------------------------------------------------------

بی قرار   با صدای شهرام ناظری

تا طلوع ماهت تنها  ۱۳روز باقیست ...

 

مرا جمال تو باید قمر چه سود کند؟!!!

 

 

مدتی است برای آمدنش  دلم شور می زند ...

کوبه درت را میزنم ای میزبان همیشگی اجابت ...

الیک فزعت و الیک راغب ...

کم کم باید رفت به استهلال قمرت اما

مرا جمال تو باید قمر چه سود کند؟!!!

------------------------------------------------------------------

مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
 مرا جمال تو باید قمر چه سود کند؟!!!
 
چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب
چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند؟!!!
 
 چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار
چو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند؟!!!
 
لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سود
پناه تو چو نباشد سپر چه سود کند؟!!!
 
شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی
دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند؟!!!
 
شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنند
چو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند؟!!!
 
چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سود
چو دل دلی ننماید جگر چه سود کند؟!!!
 
چو روح من تو نباشی ز روح ریح چه سود
بصیرتم چو نبخشی بصر چه سود کند؟!!!
 
مرا به جز نظر تو نبود و نیست هنر
عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند؟!!!
 
جهان مثال درختست برگ و میوه ز توست
چو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند؟!!!
 
خبر چو محرم او نیست بی‌خبر شو و مست
چو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند؟!!!
 
همخوانی غزل زیبای حضرت مولانا را از اینجا بشنوید ...
 
تا رویت هلال ماهت تنها ۱۳شب باقیست ...

انزوا ؛ اعتراض یا انتظار ؟!!!

 http://www.torbatonline.com/wp-content/uploads/2012/04/ya-mahdi1.jpg

سلام آقا

دیشب امام جماعت مسجدمون می گفت:

 دو چیز ابرقدرتها و ستمگران عالم رو زیاد اذیت می کنه :

اول زنده نگه داشتن عاشوراء و شعار هیهات منا الذله جدتون آقا سیدالشهداء 

و دوم مهدویت و انتظار اومدن شما ...

این روزهاخوب می فهمم که آن عارف دلسوخته* چگونه می سوخت و از شما می گفت:

" انتظار نه احتراز و کناره گیری ست که تو نمی توانی در آنچه هستی بمانی

 و نمی توانی از آنچه که باید داشته باشی ؛ چشم پوشی کنی ...

انتظار حتی بالاتر از اعتراض و فریاده ... که انتظار آماده باشه ؛

تا نقطه ضعفهای خودم رو پر کنم و موانع رو بشناسم ...

بی جهت نیست که" انتظار فرج بالاترین اعماله نه بالاترین حالات" ...

آنکس که بن بست رو نمی پذیره و تحمل نمی کنه ؛ در انتظار گشایشه ...

 و به دنبال مطلوب ؛ آماده هست و مهیا که :

من انتظر امرا تهیأ له ..."**

اما من چند شب پیش در سینما با "رضا"***یی برخوردم که گرچه صاف بود و ساده و زلال

گرچه ظلمی نمی کرد اما

توان مقابله با واقعیات اجتماعی و رنجها و حوادث رو نداشت ...

"رضای"ی که دوست می داشت بیشتر بخوابد تا بیکاری و بزهکاریهای اجتماع را نبینه

و توانی و آمادگی برای رویارویی با قدرتهای زر و زور و تزویر در او نبود ...

رضایی که آنقدر ضعیف و رها بزرگ شده بود که در مقابل کوچک ترین هجمه ها

ناملایمات و لرزشهای حتی زمین خودش را خیس می کرد ...

"خوابم میاد عطاران" گرچه تنیده شده با واقعیات تلخ اجتماع ماست

و سرشار از طنز موقعیت اما لابلای همه شیرین کاریها و رئال بودن فیلم

یک پیام بسیار تلخ را القاء می کند :

"بهتر که بخوابیم تا نبینیم ..."

غافل از اینکه دنیا تا دنیاست کوره پزخانه ست ؛ نه خوابگاه و عشرتکده یا حتی میکده ...

تفرجگاه نیست و نمی توان به بهانه اینکه دیگران خوردند و بردند و گند زدن

 امروز خودم را به خواب بزنم که  گند را من نزده ام و شانه از مسئولیت خالی کنم ...

این جناح و آن جناح و زد و بند اون حزب با حزب دیگه و قدرت طلبی فلان و اشرافیت و زراندوزی

بهمان بوده و به میدان نیام که آلوده می شم ...

 منکه می تونم همین حوزه خودم را پاک نگه دارم؛ به همین مقدار حداقل مسئولم ...

مومن بن بست نداره ؛ برخلاف رضای خوابم میاد که خسته و وازده و منزوی و ترسوست ...

و خوش بین و خوش خیال که همه چیز درست می شود فعلا بخوابم که نبینم ...

دعا کن آقا تا بیدار شویم و خواب نمانیم ...

-------------------------------------------------------

این که با کسی که بی قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست
                                 خنده دار نیست؟
....
خنده دار نیست؟
این که با کسی که در دلش قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست؟                                حسن بیاتانی 

--------------------------------------------------------------------

*مرحوم آیت الله صفایی حائری

**برگرفته از کتاب انتظار مرحوم صفایی

***"خوابم میاد " ساخته رضا عطاران 

 

با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام ...!!!

 

الهی لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک

 الا فی وقت ایقظتنی لمحبتک ... مناجات شعبانیه

تو که می دونی حول و قوه و توانی برای ترک معاصیت نیست ...

مگر منو با جذبه و جلوه و سوز و شور و عشق خودت بیدارم کنی ...

برای همینم هست که با مردگانت مرده و با زندگانت زنده ام ...

حشر و نشر مرا با زندگانت افزون کن ...*

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون ... **۱۶۹ آل عمران

الناس نیام فاذا ماتوا فانتبهوا ...

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای

با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام ...؟!!!

با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته‌ام ...

با منکران دی صفت همچون خزان افسرده‌ام ...!!!        مولوی

---------------------------------------------------------------------

 * رفته بودم میان زندگان بهشت رضا (ع) ...

** و چه کسانی زنده تر از سیدالشهداء ؛ ابوالفضائل و سیدالساجدین (ع) ؟!!!

کاروان شهید ...      با صدای شهرام ناظری

تا حلول ماه مبارک تنها ۲۷ روز دیگر باقیست ...

یک آسمان بهانه ی باران برای تو ...

 

 

بَابُكَ مَفْتُوحٌ لِلرَّاغِبِینَ ...

تو راغب باش ؛ بابش همیشه برای مشتاقان باز بازست ...

و الا تو همان ظالمی خواهی شد که گوش به سخنان و چشم به نشانه های مربی اش

 نیاندوخته و بدتر و زشت تر که اعراض می کند *

پس منتظر انتقام او باش که  انا من المجرمین منتقمون ...

------------------------------------

* وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ ... ۲۲ سجده

اصلا چرا دروغ،همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو ...

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو ...

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو ...

از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری، فدای تو ...

دریای من! به ابر سپردم بیاورد
یک آسمان بهانه ی باران برای تو ...

ناقابل است، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو ...            ناصر حامدی
 
تا رمضان پیش رو تنها ۳۸ روز دیگر باقیست ...
 

هر کجا که می روم ردی از تو مانده است !!!

 

خابَ الوافِدُونَ عَلى غَيْرِكَ

وَخَسِرَ المُتَعَرِّضُونَ اِلاّ لَكَ ...

وقتی همه راهها به جز تو به نومیدی می رسه

و همه تلاشها و همتها اگه به غیر تو ختم بشه

جز ضرر و خسران نمی شه بجاش تصویری نشوند ...

باید بیام سراغ حبل الله ... سراغ امناء الرحمن ...

باید بیام ...

اونم متواضعانه و از روی اعتقاد که :

منم سائل آستانه شما ...

منم آرزومند و متوقع از شما ...

أنا سائلکم و آملکم

 فیما الیکم التفویض و علیکم التعویض ...

معلوم می شه اختیار یه چیزایی رو به شما دادن ...

حتی اینکه بر شما واجب کرده  تغییرش بدین ... پس لطفا ...

تا حلول ماه مبارک تنها ۵۷ روز دیگر باقیست ...

----------------------------------------------------------------

ای شجاعت بعید٬ در نگاه شیرها
 بر تو غبطه می خورند٬ جمله ی دلیرها

بی تو  گل نمی دهند٬ بی تو  تر نمی شوند
شاخه ی درختها، سینه ی کویرها

هر کجا که می روم ردی از تو مانده است
بوی عشق می دهند٬ بعد تو مسیرها

عشق من! اگر جهان٬ روز و شب به من زند
زخم و زخم و زخم٬ از٬ تیر و تیر و تیرها

 دل نمی دهم به این٬ دلبران رنگ رنگ
خم نمی شود سرم٬ پیش آن امیرها

عشق من! شبیه تو  در جهان نیافرید
آنکه با تو کاست از٬ شأن بی نظیرها

بعد از آن که آمدی کی بلند می شود
دست سر بلندها روی سر به زیرها؟!

                                                                         سیروس عبدی

ناجی ...         با صدای محمد اصفهانی

گریز از میانمایگی !!!

 

 هنرمند از پای درآمده از عظمت ویرانه‌های باستانی-هنری فوسلی

واتبع سبیل من اناب الی ... ۱۵ لقمان

از کسی که به سوی من مدام در حال انابه و توبه هست تبعیت کن ...

واصبر علی ما اصابک ان ذلک من عزم الامور ...  ۱۷ لقمان

برآنچه که به تو می رسد صبوری کن این از روشهای پایداری در امور و کارهاست ... 

ولا تصعر خدک للناس و لا تمش فی الارض مرحا  ان الله لا یحب کل مختال فخور ... ۱۸ لقمان

از مردم بواسطه خودبرتر بینی ات روی برمگردان ...

و بر روی زمین خودخواهانه و متکبرانه راه مرو که او هیچ خودخواه فخر فروشی را دوست نمی دارد ...

واقصد فی مشیک واغضض من صوتک ... ۱۹ لقمان

در سلوکت میانه رو باش "در افراط و تفریط قدم مگذار" و خشونت صدایت را بگیر ...

و من یسلم وجهه الی لله و هو محسن فقداستمسک بالعروة الوثقی و الی الله عاقبة الامور ... ۲۲ لقمان

هر آنکه دلش را تسلیم فرمان او کرد "و خواستی جز رضایت و خشنودی او نداشت "

و کارهای خوب را به خوبی انجام داد"محسن"حقیقتا به دستاویزی محکم و قابل اعتماد تمسک جسته

 و پایان همه کارها به سوی اوست ...

عظم الخالق فی انفسهم فصغر مادونه فی اعینهم ...  خطبه همام

چون خالق را در جانشان با عظمت یافتند مابقی در چشمانشان کوچک شدند ...*

آدمهای بزرگ درد دیگران را دارند ...

آدمهای متوسط درد خودشان ...

آدمهای کوچک کاملا بی دردند ...

آدمهای بزرگ عظمت دیگران را می بینند ...

آدمهای متوسط به دنبال عظمت خود هستند ...

آدمهای کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند ...

آدمهای بزرگ به دنبال طرح پرسشهای بی پاسخند ...

آدمهای متوسط پرسشهایی می پرسند که پاسخ دارد ...

آدمهای کوچک می پندارند پاسخ همه پرسشها را می دانند ...

آدمهای بزرگ به دنبال خلق مسأله هستند ...

آدمهای متوسط به دنبال حل مسأله ...

و آدمهای کوچک اصلا مسأله ندارند ...

*درک عظمت خالق و کوچک بودن ماسوی الله نه تنها تو را به تحقیر دیگران سوق نمی دهد که

در پایان همین خطبه آمده ست: متقی در مواجهه با ستایشگرش به خوف و ترس می افتد و گوید:

إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ

أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي

من به خودم نسبت به غیر آگاه ترم و پروردگارم به من از من آگاه تر

اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ ...

خدایا تو به آنچه اینها درباره من می گویند مواخذه ام مکن و مرا بهتر از آنچه درباره من گمان می کنند قرار بده

و ببخش و درگذر از گناهان و معاصی و آنچه درباره من نمی دانند  ...

عظمت در نگاه شما

نه چندان بزرگم

                                                که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک

       که خود را بزرگ   ...                                       

گریز از میانمایگی

                           آرزویی بزرگ است!!!؟

تا آغاز بزرگ شدنهامان تنها ۶۴ روز دیگر باقیست ...

تیتراژ سریال داء      با صدای سالارعقیلی

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت !!!

 

 

للحق دولة و للباطل جولة ...

حق دولتی جاودان دارد و بر جان آدمی می نشیند ...

 و باطل جولانی می دهد ... هیاهویی می کند ...

چند صباحی در دیده ها جا باز می کند ...

 اما چون کف روی آب رفتنی ست و فانی ...

نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بنی ......... برجست و بر دوید برو بر به روز بیست

پرسید از چنار که تو چند روزه‌ای ..........  گفتا چنار عمر من افزون‌تر از دویست

گفتا به بیست روز من از تو فزون شدم .... این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست؟!!!

گفتا چنار نیست مرا با تو هیچ جنگ ...... کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوریست

فردا که بر من و تو زد باد مهرگان ............ آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست ... انوری

پ.ن: هرگونه برداشت معرفتی ؛ اجتماعی ؛ سیاسی و شخصی آزاد آزاد ...

--------------------------------------------------------------------

تقدیر من این بود که نفرین شده باشم
تبدیل به این سایهّ غمگین شده باشم
...

تقدیر من این بود  در این غار مجازی
تنهاتر از انسان نخستین شده باشم ...

صد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریخت
نگذاشت که مست از می نوشین شده باشم ...

ترس من از این است، اگر دیر بیایی
حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم ...

روزی که بیایی و دل و دین بربایی
شاید من  کافر شده  بی دین شده باشم!...

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت
نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم ...       محمدرضا ترکی

سلسله مو ...   علیرضا افتخاری

چقدر حادثه رخ داد تا رخ تو شکفت !!!

 

 

خواست او برای خودش رسیدن از مقام بطون به ظهور ...

"کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف" ...  حدیث قدسی

گنجی پنهان بودم ؛ دوست دارم شناخته شم ...  برای همین هم هستی را آفریدم ...

و معراج آدمی رجعت از مقام ظهور به بطون ...

"اتزعم انک جرم صغیر و فیک النطوی العالم الاکبر ..." نهج البلاغه

گمان می کنی همین جرم کوچکی؟!!! درحالیکه در تو جهان بزرگی نهفته هست ...

و یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا ... ۷روم

هر ظاهری بطنی داره و هر باطنی ظاهری ...

چه خوب می شد آدمی هرآنچه می نمود می بود ...

------------------------------------------------------- 

اگر به شوق تو این اشتیاق شکل گرفت
چه شد، چگونه، چرا این فراق شکل گرفت؟!

اگر تمام شدن سرنوشت یک ماه است
چرا به جای طلوع این محاق شکل گرفت؟!

دل از نگاه تو لرزید، عشق پیدا شد
شهید چشم تو شد، درد و داغ شکل گرفت ...

از آن زمان که جهان را خدا پدید آورد
چقدر حادثه در این رواق شکل گرفت ...

چقدر حادثه رخ داد تا رخ تو شکفت
و این قشنگ ترین اتفاق شکل گرفت ...

نسیم زلف تو بر شوره زار خاک گذشت
که طرح سبزترین کوچه باغ شکل گرفت ...

دوباره حس عجیبی شبیه دلتنگی...
دوباره عطر تو در این اتاق شکل گرفت...
     محمدرضاترکی

یار خراباتی ...  حسام الدین سراج

------------------------------------------------------------------------

تا رمضان المبارک تنها ۷۸ روز دیگر باقی ست ...

تشنه ی یك صحبت طولانی ام  ...

 

جوانی مریض بر ویلچر نشسته زار زنان ؛ شفایش را از تو می خواهد ...

بازی نیست ... جلب توجه از غیر نمی خواهد ...

داد می زند ... آه و ناله می کند ... به اضطرار افتاده ...

وای از این اضطرار که چه بی ریاء و زلال طلب می کند درمان درد را ...

همگان متوجه او و او متوجه او ...

چه شده مرا که واقف بر مراکز اضطرارم نیستم ؟!!! "اوقفنی علی مراکز اضطراری ..."

چه شده مرا که کنار طبیب حاذق و حبیبی شفیق راحتم ... به استغاثه نمی افتم ...

چه می خوانی؟ متوجه ای؟!

سَيِّدِي لَوْ عَلِمَتِ الْأَرْضُ بِذُنُوبِي لَسَاخَتْ بِي ...

اگر زمین زشتیهای مرا می دانست یقینا مرا فرو می برد ...

أَوِ الْجِبَالُ لَهَدَّتْنِي ...

و کوها اگر خبر می داشتن درهم می کوباندن مرا ...

أَوِ السَّمَاوَاتُ لاخْتَطَفَتْنِي ...

و آسمانها اگر مطلع از فساد من می شدن ؛ مرا با خود به ناکجاآباد می بردن ...

أَوِ الْبِحَارُ لَأَغْرَقَتْنِي ...

و دریاها غرقم می ساختن ...

سَيِّدِي سَيِّدِي سَيِّدِي ... مَوْلايَ مَوْلايَ مَوْلايَ ...

 قَدْ تَكَرَّرَ وُقُوفِي لِضِيَافَتِكَ ...

حالا ... آقا و امام من ! دوباره آمده ام و دوباره بر سر سفره تو مهمان شده ام

فَلا تَحْرِمْنِي مَا وَعَدْتَ الْمُتَعَرِّضِينَ لِمَسْأَلَتِكَ ...

محرومم مکن از وعده هایی که به متقاضیان آستانت داده ای ...

يَا مَعْرُوفَ الْعَارِفِينَ يَا مَعْبُودَ الْعَابِدِينَ يَا مَشْكُورَ الشَّاكِرِينَ يَا ...

یا غیاث المضطرین ...

-------------------------------------------------------------

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام ...


طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام ...


آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی توفانی ام ...


دلخوش گرمای كسی نیستم
 آمده ام تا تو بسوزانی ام ...


آمده ام با عطش سالها
تا تو كمی عشق بنوشانی ام ...


ماهی برگشته ز دریا شدم
تا كه بگیری و بمیرانی ام ...


خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟!!!...


حرف بزن ابر مرا باز كن
 دیرزمانی است كه بارانی ام ...


 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یك صحبت طولانی ام  ... 

                                                     محمد علی بهمنی

فراق آلودۀ وصل است حتی روز دیدارت ...

 

طفل صغیری دوان دوان و جیغ زنان به سرعت و با شتاب می دوه  ... فقط می دوه ...

نمی دونم از چه فرار می کنه و به چه یا که می خواد پناه ببره ؟!!!

رهاست و شاید همین او رو به وحشت انداخته !!! ...

همگان متوجه فریادهای ملتمسانه و عاجزانه او شده ان ...

گم شده ... همان که عمری فکر می کردیم پدر و مادر در این مواقع گم می شن ...

طفل به شدت آشفته و بی قراره ...

پدرش از پشت دوان دوان خود رو به او می رسونه و بغلش می کنه ...

 یک آن جیغهاش بیشتر می شه ؛ گویا حدس زده همون آقا دزده ست که از پشت او رو بغل کرده

پدر رو که می بینه کم کم آروم می شه ...

جیغها به بغض و گریه ها آرام و کم کم به تبسم و لبخند تبدیل می شه ...

و "هارب منه"ش به "الیه" ختم می شه ...

--------------------------------------------------------

باز بغضی سخت دل و قلبم رو می فشره ... 

به ضریح ابوالائمه(ع) رو می کنم :

بابا !!!

کاش منم به اندازه همین طفل در تمام لحظاتی که با تو نیستم

چنین آشفته و مضطر می شدم ...

کاش شدت سوز فقدان تو اینگونه منو از خود به اضطراب می کشوند ...

می دونم که تو هادی و حی و ناظر و مراقبی ...

می دونم که امام و ولی و مرشدی ...

اما حتی اگر من به سمت غیر تو فراریم ؛ تو این فرار ؛ تو این دور شدن رو

 به انس ؛ به قرب مبدل کن ...

که تو امامی و بابا ..." أنا و علی ابوا هذه الامة ..."

من اگر هارب و فراریم ؛ تو مخواه که این فرار به سمت غیر باشه ... 

تو مرا هارب منک الیک کن ...

-----------------------------------------------------------

پس از یک عمر جُستن در تکاپوهای بسیارت
سراپا تشنگی باید گذشتن از عطشزارت ...

تو آن رازی که دنیا از نگاهم سخت پنهان کرد
که پیچید این چنین در هفت توی گنگ اسرارت ...

در این کابوس بی پایان، در این رویای ناممکن
به هر سو می دوم سرسختی بغض است و دیوارت ...

دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق من 
نمی دانم چرا این قدر شیرین است تکرارت! ...

وصال تو به یک دلتنگی خاموش آغشته ست
فراق آلودۀ وصل است حتی روز دیدارت ...

خریداری ندارد از گرانیّ و عجیب این است
کسادی نیز افزوده ست بر گرمیّ بازارت ...

رسیده ناز چشمان خوش لیلی به چشم تو
و شیرین تر ز شیرین است شیرینیّ رفتارت ...

غزل در نیمه راه وصف تو از پای می ماند
عبث گفتند خیل شاعران در نظم اشعارت ...     محمدرضا ترکی

-----------------------------------------------------------------

تا رمضان المبارک تنها ۱۰۵روز دیگر باقیست ...

عشق دیرین ...  با صدای سالار عقیلی

بلاهای وصال تو کم از هجران نیست ...

 

بیرون از صحن آقا سیدالشهداء جای کفشداریها

پیرزنی با چند بچه یتیم ملتمسانه به سمتت میاد :

ساعدنی علی حب الحسین(ع) ... یتیم آقا ... یتیم ...

ساعدنی خاطر امام حسین(ع)

 خاطر ابالفضل العباس (ع)

ساعدنی علی حب الحسین(ع) ...

یه مبلغی بهش می دم و بغض می کنم و روانه صحن می شم ...

گویی پیرزن مأمور اذن ورود امروزم شده ...

ضریح رو سخت گرفته ای ... التماسهای اون پیرزن در ذهن و دلت به خوبی و بجا نشسته

حالا اشک و ناله و آه و گریه ؛ زاری و ضجه و التماسهای توست که

اختیار هر نوع کنترلی رو از تو گرفته :

ساعدنی علی حب جدک  الرسول (ص)

ساعدنی علی حب ابیک علی (ع)

ساعدنی علی حب امک فاطمه (س)

ساعدنی علی حب اخیک العباس (ع)

ساعدنی علی حب اختک زینب (س)

ساعدنی علی حب ابنک علی اکبر  (ع) ...

ساعدنی علی ...

ساعدنی ...

...

------------------------------------------------------

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست ...

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست ...
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی از اوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست ...

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست ...

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست ...

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست ...

هوشنگ ابتهاج "آ.سایه"

نیستان را به آتش می کشانم ...    با صدای عبدالرضا هلالی

که انفصال تو از من ورای ممکن هاست ...

  

و اصبر و ما صبرک الا بالله و لاتحزن عليهم و لا تک في ضيق مما يمکرون ... 127 نحل

سلام ...

نمی دونم چرا سر زدن به دنیای مجازی از امور جاریه ام رخت بربسته

اما خواستم هم تشکری کرده باشم از دوستانی که میان و ابراز لطف می کنن

و نظر می ذارن و هم چند نکته کوتاه رو یادآور بشم :

جمعه ۱۲ اسفند که روز انتخابات مجلس هست اولین انتخاباتی ست که به دلیل سفر

 به تاجیکستان نمی تونم در اون شرکت کنم ...

این به اون سالی که در جبهه سنم قانونی نبود و رأی دادم در ...

"گفتن با کارت جبهه آزاده و می شه شرکت کرد و نیازی به شناسنامه نیست ..."

اینکه به چه کسی رأی بدیم هم مسئولیتی ست که از کسی به دلیل

 ائتلافها و لیستهای احزاب و اعلام حمایت فلان آیات عظام و دیگران از من و تو ساقط نمی شه ...

حتی این سخن ناصواب که صالح مقبول به از اصلح غیر معروف ...

اتفاقا امروز یکی از دوستان درباره فلان لیست پرسید ...

گفتم خوبه ... چون می فهمم که چه کسانی وامدار چه جریانات و احزابی هستن

تا بهشون رأی ندم ...

متأسفانه چه بسیار نامزدهای اصلح و صالحی که چون در لیست فلان حزب و جبهه نشده ان

حتی دوستان بی بصیرت با این نگاه که مقبول و معروف نیستن

 و یا رأیمون شکسته می شه و طرف رأی نمیاره کنارشون می ذارن ...

پس فرق من و تو و عوام کجاست ؟!!! 

این جملات می تونه ملاک و معیار باشه :

کسی را برگزینید که درد کشور را بفهمد درد مردم را بداند

 و از درد مردم احساس درد کند ...

 با مردم یگانه و صمیمی  باشد ... ساده زیست باشد

 و خود و خانواده و نزدیکانش از فساد و اشرافیگری و اسراف دور باشد ...

اگر نماینده ای بر سر کار آید که قبل از ورود به مجلس خود را وامدار دیگران کرده باشد

 و نانهایی به قرض گرفته باشد و بخواهد به مجلس که رفت قرض خود را اداء کند

 به درد نمی خورد ...

اصلح یعنی کسی که برای ریشه کنی فقر و فساد عزم جدی داشته باشد

به حال قشرهای محروم و مستضف دل بسوزاند

اصلح کسی ست که به فکر معیشت مردم ؛ دین مردم ؛ فرهنگ مردم

 و دنیا و آخرت من باشد ...

-----------------------------------------------------

صدا ز كالبد تن به در كشيد مرا

صدا به شکل كسي شد ، به بر كشيد مرا !


صدا شد اسب ستم ، روح من کشانده پي اش
به خاك بست ؛ به كوه و كمر كشيد مرا !

بگو كه بود كه نقاشي مرا مي كرد
كه با دو ديده همواره تر ؛ كشيد مرا ؟!

چه وهم داشت كه از ابتداي خلقت من
غريب و كج قلق و در به در كشيد مرا ؟!

دو نيمه كرد مرا ، پس تو را كشيد از من
پس از كنار تو اين سوي تر كشيد مرا !

میان ما دری از مرگ کرد نقاشی
به میخ کوفته در؛ پشت در کشید مرا !

خوشش نيامد ! اين نقش را به هم زد و بعد
دگر كشيد تو را و دگر كشيد مرا !

من و تو را دو پرنده كشيد در دو قفس !
خوشش نيامد ! بي بال و پر كشيد مرا !

رها شديم؛ تو ماهي شدي و من سنگي
نظاره تو به خون جگر كشيد مرا !

خوشش نيامد ، اين بار از تو دشتي ساخت
به خاطر تو نسيم سحر كشيد مرا !

خوشش نيامد؛ خط خط خط زد اينها را !
يك استكان چاي ، از خير و شر كشيد مرا !

تو را شكر كرد و در رگان من حل كرد
سپس به سمت لبش برد و … سر كشيد مرا !!!
--------------------------------------------------------

اللهم إنا نسئلک ان تملأ قلوبنا حبّا لک و خشیة منک ...
حبب الینا لقائک و حبب لقائنا ...
واجعل لنا فی لقائک الراحه والفرج والکرامه ... "
فرازی از ابوحمزه"

تا رمضان سال بعد تنها ۱۴۵ روز دگر باقیست ...

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست ...

 

وقتی دانه های اسپند در دل آتش قرار می گیرن بالا می پرن ...

عطرافشانی می کنن ... تازه خاصیتشون عیان می شه ...

حتی خاصیت میکروب کشی و ویروس زدایی پیدا می کنن

 و فضا رو هم ضد عفونی می کنن ...

عروج من و تو به همین پا گذاشتن بر تمایلاتی ست که

چون آتشی می تونه خاکسترمون کنه و می تونه معراجمون باشه ...

حتی فضای اطرافمون رو هم ملکوتی کنه ...

و صد البته که درد داره ...

 نه تنها اجر و مزد و احترام نداره

بل رنج و غم و تهمت و ناسزاست که به سویت روانه می شه ...

یادمون باشه آزار و اذیت خلق الله رو در این راه به حساب او نذاریم ...

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ ... 10 عنکبوت

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست

 ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی ...

اهل کام و ناز رادر کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهان سوزی نه خام بی غمی ...

اما بدون به دوریت هرگز نکردم عادت ...  محمد اصفهانی

آسیبهای سلوک ...

 

آسیبهای سلوک (1)

آسیبهای سلوک (2)

آسیبهای سلوک(3)

آسیبهای سلوک (4)

آسیبهای سلوک(5)

----------------------------------------------------------

بسم الله الرحمن الرحیم ...
برای سخنرانیهای مرحوم صفایی می تونین به این آدرسها مراجعه کنین
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=150300&CategoryID=15427
و
http://www.alisafaee.ir/fa/Page.asp?Id=409
التماس دعا