اللهم انی افتتح ...
مهمانی شروع شده بود و تو رو نمی دیدم ...
امان از مهمانی که میزبان رو نبینی ؛ امان ...
تو کنار ایستاده بودی و حرص می خوردی ...
غصه ات گرفته بود از ظرفی که گنجایش اطعام تو رو نداره ...
چشم غره می رفتی که سرگرم نشو ...
درباره تالار ؛ قیمتها ؛ تعداد مهمانان و ... وقت زیاده که صحبت کنی ...
مشغول باش ...
اما من سرگرم بودم ...
همه حس و تخیل و توهم و عقل و دلم رو متمرکز کرده بودم به قشنگی تالار ...
به آدمهایی که دعوت شده بودن ...
به تنوع غذاها به اطعمه و اشربه ای که تو کم نگذاشته بودی ...
به نوع چیدمان سفره ... به تزئیناتش ... به آراستگی و بوی مست کننده اش ...
به برخورد گرم و مهمان نوازی خدماتیها ...
باز نگاههای غضب آلودت از اون دورا سرک می کشید ...
حرص می خوردی که حواسم به همه چیز هست؛ جز دستپخت خودت ...
دلشوره داشتی ...
اومدی کنارم و در گوشی گفتی: وقت پذیرایی محدوده ... چرا بازی می کنی ؟!!!
محجوبانه گفتی: نمی خوای مشغول بشی؟!!! بعد از ۱۱ماه فقر و بدبختی دلی از عزا دریاری ؟!!!
راست می گفتی ... همه چیز آماده بود ...
و موائد المستطعمین معدّه ... غذا آماده و سفره ها پهن ...
و مناهل الظّماء مترعه ... نوشیدنیهای فراوون برای تشنگان سرپر ... امین الله
راستش به طمع افتاده بودم ... اونم برای چیزهایی که در حد و اندازه من نبود ...
اطمعنی فی ان اسئلک مالا استوجبه منک ...
برای همین یه امن و رفاهی منو گرفته بود ... یه رفاه طلبی خاص ...
یه جور بی خیالی و بی قیدی ...
همین بود که هر چه دلم می خواست از تو می خواستم ...
فصرت ادعوک آمنا ...
اونم نه با خجالت و کم رویی ... یا از روی ترس و حیاء و هراس ...
نه ... با انس ... با الفت ... و اسئلک مستأنسا لا خائفا و لا وجلا ...
نه نه نه ... بالاتر از اینها ؛ با عشوه و ناز و تبختر ... مدلا علیک فیما قصدت فیه الیک ... افتتاح
------------------------
حالا ۲۳ روز از اون مهمونیها می گذره ...
دلم برای اون چشم غره هات ... اون عتاب و خطابات "لک العتبی لک العتبی حتی ترضی"
دلم برای اون دلشوره هات ... اون حرص خوردنات ...
اون تنعمها ... اون نوشیدنها ... اون مهمون نوازیهای گرمت ...
برای اون زلالیتها و روشناییها ...
برای اون سفره های آسمونی افطار ...
برای اون زمزمه های عاشقانه سحر ...
برای اون غروبهای دل انگیز ممزوج شده با هزار دلتنگیت ...
برای اون اسارتهای صبحگاهی صحن آزادیت ...
برای همه اون نشونه هایی که می دادی و می رفتی قایم می شدی ...
و من با کلمه کلمه فرازهای افتتاح و ابوحمزه و خمس عشر
تو رو از لابلای لایه های دلم بیرون می کشیدم و برنده می شدم ...
--------------------------------------------------------
حالا دوباره چشم گذاشتم ... تو قایم شدی و من چشم بر نداشتم ...
هی صدا زدم کجایی؟!!! نیومد از تو صدایی !!!
حالا دیگه این روزا رو میشمرم تا که بیایی، تا که بیایی …
تا رمضان سال بعد تنها ۳۴۲روز دیگر باقیست ...
---------------------------------------------------------------
رفتی سفر چه آروم نگفتی یاری داری ؟!!!
نگفتی پشت این در چشم انتظاری داری؟!!!
اما بدون به دوریت هرگز نکردم عادت ...